تبليغاتX
غریبانه های دل من

غریبانه های دل من

سیلاب اشک

بیا لختی تامل کن سر تک دیده زارم .

چرا از من ربودی تو مجال دیدن معشوق و دلدارم.

که امشب یار بیمارم به سر عزم سفر دارد .

غم و اندوه جانکاه از زمین و عرش می بارد .

چرا راه تماشا را گرفتی از من غمگین .

تو ای ابر سیه برگرد نبار امشب غبار تو .

بروی چهره معشوق من صد لکه اندازد .

اگر یک بار دیگر من نبینم چهره او را

درخت غم به جانم ریشه می سازد .

نگاری را که عمری در دلش بودم .

همان معشوقه ای را که دل زارم تمنا می کند هر دم .

ز دستم می رود افسوس و دیگر بر نمی گردد .

خدایا بنگر این بی تابی دل را .

بخود می پیچد و از هجر می نالد .

و تو ای یار دیرینم بیا سیلاب اشکم را نگر غم را تماشا کن .

مرا دریاب و از پیشم مرو دردم مداوا کن .

که یک دل دارم و از هجر تو بیمار می گردد .

خریداری نباشد این دل دیوانه من را .

دلم چون کهنه کالایی در این بازار می گردد .

مگر من بی وفا بودم که با من این چنین کردی .

چرا بگذاشتی چشمم بریزد اشک بیماری .

چرا این عاشق درد آشنایت را دل آزار و غمین کردی ؟...

+نوشته شده در یکشنبه 1387/11/06ساعت10:55توسط یلدا | |

قلمویم را بر می دارم و آن را مملو از جوهر عشق می کنم و از احساسم که تا عمق نگاهت جاریست می نویسم

این بار قلمویم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم از باران چشمهایم

این بار نیز جوهرم را خاکستری می کنم و برایت از آتش می نویسم آتشی که با شعله ی نگاهت آن را در دلم افکندی و با مشعل عشقت آن را سوزاندی 

بار دیگر آن را به تاریکی شب می زنم و برایت از ترس می نویسم ترس از دست دادنت و ترس از شنیدن صدای خرد شدن قلبم

آن را از هوا پر می کنم و با تو از طوفان هایی که هر لحظه با نفسهایت در دلم بر پا می کنی می گویم

باران چشمهایم نمی تواند آتشی را که در دل افکندی خاموش کند و مشعلی که در دل بر افروختی هرگز دل تاریک شبم را نمی شکافد . پناه من در مقابل سیلاب عشقم باش هرچند که در آن غرقی بیش نیستم.

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/28ساعت8:39توسط یلدا | |

+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت16:30توسط یلدا | |

    با بی تابی دست در گریبان کابوس شبهایم می شوم و پیروز آن را پس می زنم و بر میخیزم اما پیروزی به شکست تبدیل می شود...

 زیرا درست زمانی که حس می کنی به او نزدیک هستم و دستانم بی صبرانه انتظار او را می کشند دستم را برای کوتاه کردن فاصله به سویش دراز می کنم اما زمانی که به او می رسند خیالش مثل پرتاب سنگ در آب تصویر رخش دستخوش لرزه های آب می شود و در دریای ذهنم غرق می شود. تصویرش لحظه به لحظه با هجوم آب پاک می شود و دستانم نا امید از گرفتن دستانش به سویم باز می گردند و اشک چشمانم در بهت و ناباوری از دست دادنش خشک می شود و من می مانم و او با سرعت می رود و محو می شود...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/13ساعت23:2توسط یلدا | |

سیاهی چشمانم را گرفته . چشمانم را بر روی هرچه هست می بندم و از دنیا روی می گردانم. بی اختیار دستانم را دراز می کنم . ناگهان چیزی در دستانم حس می کنم . آن را در دستانم می فشارم . نزدیک صورتم می آورم و چشمان خسته ام را باز می کنم . پرتوی نور گرمی چشمانم را می نوازد . در دلم فریاد می زنم . این هدیه ای از طرف خداست . این ستاره ایست که خداوند برای من از آسمان فرستاده...

آری ستاره ای در دست داشتم . گویی زندگی دوباره آغاز شد و رود خشک در دلم جریان گرفت . درختان مست از آمدن بهار شدند . جهان چهره می گشاید و لبخند می زند.

ستاره ی من ..

تو آمدی و با آمدن ناگهانی ات نور امید را بر زندگی مرده و بی جان من پاشیدی و زندگی ام دوباره جان گرفت . آمدی و بهار را با خود آوردی و دلم با آمدنت سبز شد و شکوفه داد . آمدی و با لبخندت طعم خوش زندگی را به من چشاندی . با آمدنت دنیا نیز خندید .

بارها با زبان بی زبانی این جمله را بر زبان راندم که تو فرشته ی نجات من هستی . و تو فقط خندیدی و من سرمست از خنده ی تو شدم و خود ندانستی و یا باور نداشتی که چه کردی . باور نداشتی که زندگی ام را مدیون حضور سبزت هستم .

فرشته ی من ..

تو آمدی و دستان سردم را گرفتی و با خود به دوردست ها بردی . تو مرا با خودت به شهر محبت بردی و دریچه های تازه ای را برایم باز کردی . دریچه هایی رو به زندگی .

با آمدنت به دستان مرده ام حیات دوباره دادی تا گل های عشق را در این دفتر بکارند و به تو هدیه دهند تا تنها بگویند  دوستت دارم.

روح سردم را با نفس های گرمت گرم کردی . من در کنار تو جان گرفتم و با تو آواز مستی سر دادم .

اگر کلمه هایم بی روحند , با خوبی های خودت ببخش و با نفس های گرمت در آنها بدم تا جان بگیرند.

اکنون می دانم برای که بنویسم ..

برای کسی که ذره ذره وجودم در آرزوی دیدنش آب می شود و امید دیدنش به من نیروی مقاومت می دهد .

برای کسی که آرزوی ذوب شدن در گرمای نگاهش را دارم . و برای تو که عشقت هر لحظه وجودم را

 شعله ور می کند , تنها یاد توست که آتش درونی ام را خاموش می کند .

اکنون می دانم از چه بنویسم..

از عشق تو .. هرچند هرچه بنویسم گویی چیزی ننوشته ام و هرچقدر بگویم دوستت دارم انگار چیزی نگفته ام

. هرچه بگویم از آتش درونی ام آگاه نمی شوی . اما به امید روزی می نویسم که چشمانت در چشمان منتظرم گره خورد و به آن امید می نویسم که روزی حرفهایم را که برروی این ورقه سفید جاری می شوند بخوانی .

هرچند که ذره ای باشد از اقیانوس عشقم ...

 

 

 هوای قلبم ابری و فضای چشمانم تر و سینه ام سنگین از کوله بار عشق و نگرانی

همراه شدن با تو رویایی دیرینه است که من اسیر آسمان و تو سهیل آسمانی

یک پرنده ی تنهایم و یک سکوت پژمرده و تو درخشان چو ماه تابانی

شهر سبز من امشب میزبان باران عشق است و تو همراه و کنارم باش در این شب بارانی

تنگ است دل من ای یار نظری بنما بر این دل آهسته و پنهانی

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/13ساعت22:54توسط یلدا | |

             چند روزیست که قلبم میزبان طوفان های پی در پی بی قراری است و گرد و غبار عشق در گوشه گوشه ی آن خانه کرده و مجال نفس کشیدن را از من گرفته است !

اسیر چشمان جادوییت شدم و دل به نفس های ویرانگرت بستم ! هربار که پلک بر هم می زنی و یا هوای را به میهمانی وجودت دعوت می کنی دلم را دستخوش گرداب مرگبار عشق می کنی !

اینها را با دل دیده ام نه با چشم ! چشمانم تو را دیدند و زندانی قلبم کردند ! اکنون تورا با چشم نمی بینم زیرا که در قلبم هستی و با دلم نظاره گرت هستم !

 می خواهم ناگفتنی های دلم را به تماشای دلت بگزارم و تو را اسیر طوفان های دلم کنم تا که شاید گرد و غبارهای دلم در دل پاک تو جایی بیابند و مرا مهمان همیشگی قلبت کنی ! پس بنگر که برای چشمان پرسشگرت می نویسم...

تقدیم به او که دلم را طوفانی کرد

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/13ساعت22:8توسط یلدا | |